درس زندگی...

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است.

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد..
 زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من

گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد
.

او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود
!

دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت

به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی
.

گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت

گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت

و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم

از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول

رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن
.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم

چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

[ دوشنبه 11 آذر1392 ] [ 15:52 ] [ زاهد ]

[ ]

برادر.

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی

 از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری

 مجرد بود . شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله

 محصول و سود را با هم نصفمی كردند . یك روز برادر

 مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌ درست نیست كه ما

همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم

 ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . بنابراین شب

 كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به

 انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .در همین حال

برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :

 درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و

 سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید

 آینده اش تأمین شود .بنابراین شب كه شد یك كیسه پر

 از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی

 محصول او ریخت .سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر

بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی

 است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه

انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم

 خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند

 كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر

 را در آغوش گرفتند.

[ سه شنبه 5 آذر1392 ] [ 10:47 ] [ زاهد ]

[ ]

بهترین درس زندگی

۱)دعا  لاستیک  یدک  نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی


بلکه  فرمان است که راه  به  راه  درست هدایت می کند.


***

۲)می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آنقدر بزرگه  ولی آینه عقب آنقدر کوچیکه؟


چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.


***

۳)دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه.

***

۴)تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام

نخواهند داشت.


اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه  دوام نخواهند داشت.


***

۵)دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را  فراموش نکن                                                 


چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری                      .


***

۶)اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه،

خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم، این فقط یک پیچه نه پایان.

***


۷)وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری.

وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره.

***


۸)شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟

او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.

***

۹)وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آنها را اجابت می کند


و بعضی وقتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.


***

۱۰)نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند...


[ شنبه 2 شهریور1392 ] [ 15:23 ] [ زاهد ]

[ ]

سمت خدا...
به سمت خدا قدمی بردار ...


آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،

و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛

کودکي، مادرش او را به دست موجهاى "نيل" مي سپارد ،

تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد !

مکر زليخا زندانيش مي کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند...

از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟!

که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمي توانند ...

او که يگانه تکيه گاه من و توست !

پس ؛

به "تدبيرش" اعتماد کن ،


به "حکمتش" دل بسپار ،                                                                                 


به او "توکل" کن ؛

و به سمت او "قدمي بردار" ،
 تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني ...

                                                .."باید با چشمانی باز ه زندگی نگاه کنیم.."

16311504055299009896.jpg

[ سه شنبه 31 اردیبهشت1392 ] [ 16:30 ] [ زاهد ]

[ ]

خدا..

خدایا…!

اندکی نفهمی عطا کن

که راحت زندگی کنیم!

مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون

نیاوردیم…!

خدایا

 

به من ذره ای از رحمت بیکرانت را

 

ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقدیمشان

 

کردم و تحقیر شدم،آنان که دوستشان داشتم

 

و دشمنم داشتند وآنان که درحقم ظلم کرده اند

 

را ببخشم...

 

خداوندا

 

دستانم خالی اند و دلم غرق

 

در آمال .یا به قدرت بیکرانت دستانم

 

را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای

 

دست نیافتی خالی کن.

 

 

خدایا

 

باورم را به ایمان و ایمانم را به

 

یقین مبدل فرما

 

خداوندا

 

به من صبری ده که بر سیلی دشمنان

 

بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.

 

 

[ یکشنبه 25 فروردین1392 ] [ 11:30 ] [ زاهد ]

[ ]

;کاش از او میخواستم..

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
چه بسیار دویدن ها

که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی ایستاده بودم ،

چه بسیار غصه ها

که فقط باعث سپیدی موهایم شد

در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،

دریافتم

                                         کسی هست که اگر بخواهد "می شود"

        و اگر نخواهند "نمی شود"
     به همین سادگی ...


کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم و بس
...

[ دوشنبه 14 اسفند1391 ] [ 14:2 ] [ زاهد ]

[ ]

داستانی زیبا.. تخه سیاه

همگی به صف ایستاده بودند تا ازآنها پرسیده شود.

نوبت به او رسید:«دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟»

گفت:«می خواهم به دیگران یاد بدهم.» پذیرفته شد.

چشمانش را بست.دید به شکل درختی در یک جنگل درآمده است.

با خود گفت:«حتماً اشتباهی رخ داده است،من که این را نخواسته بودم

سالها گذشت. روزی، داغی اره را روی کمر خود احساس کرد.

با خود گفت:«واین چنین عمر من به پایان رسید،

ومن بهره خود را از زندگی نگرفتم...»

با فریاد غمباری شقوط کرد.

....با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد...

 

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود...!

 

[ یکشنبه 1 بهمن1391 ] [ 14:20 ] [ زاهد ]

[ ]

باران

وقتی باران می بارد یاد خدا را بیشتر احساس میکنم

چون باران یعنی نقطه چین تا خدا .......

برای شستن خستگی ها....برای شستن حسرت ها....

می شوم تکراری ترین تصویر خیابان های شهرم......

چتر را می بندم....

می روم زیر باران....

شاید باران بشوید خستگی ها را....بشوید حسرت ها را...

شاید....

شاید باران شود نقطه چین تا خدا........

و بگویم من خـــــــــدا را دارم

 

                                                           جمعه بارونی کمی سرد

[ جمعه 10 آذر1391 ] [ 14:26 ] [ زاهد ]

[ ]

موی سفید

عشق یعــنی :


سـرت را بگــیـرد در آغــوش ..


و موهـای ِ سپـیدت را ، بشمـارد دانـه دانـه !


و تـــو حـــــیرت کنــی !


کـه از کـی ، اینــقدر پـــیر شــده ای !!


[ یکشنبه 28 آبان1391 ] [ 10:50 ] [ زاهد ]

[ ]

چند درس ناب از زندگی..

آدمهای کنارم مثل جمعه میمانند ...


معلوم نمیکند...

"
فــــــرد" هستند یا " زوج " ...

پر از ابهامند ..

 ..........................................................................

 

توی ایـن چـنـد سالِ عمـرم یه چـیز ُ خـوب فهمیـدم ؛


گـُذر ِ زَمـان هیچ چیز ُ حـَل نمیکنه . . .

ماست مالــی میکنه..................................................

از آجیل سفره ی نوروز

چند پسته ی لال مانده است . . .

آنها که لب گشودند ، خورده شدند!

آنها که لال ماندند ، می شکنند

 

 

 

[ پنجشنبه 13 مهر1391 ] [ 14:1 ] [ زاهد ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه